ماهان فرشته مهربانیماهان فرشته مهربانی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

ماه آسمان عشقمون ماهان جون

لالایی شماره 2

                     اینم از دومین لالایی که از 2 ماهگی به بعد واست خوندم و شما کلی اونو دوست داشتی و باهم همخونی می کردیم تازه کلی هم خاطرخواه پیدا کرد. شاعرش خانم شیرین مهاجری نویسنده کتاب ( لالا لالا گل نسرین    ببینی خوابهای رنگین ) است. لالا لالاگل لاله گل زیبای آلاله الهی باشه دور از تو همیشه غصه و ناله بمونه رو لبات خنده بمونی شاد و پاینده الهی دشمنات باشن همیشه زار و شرمنده لالا لالا گل گندم الهی بین این مردم عزیز و خوب و خوش باشی ...
17 تير 1393

2 ماهگی

سلام سلام صدتا سلام هستی مامان و بابا ما هنوز خونه بابا جون حسن کنگر خوردیم لنگر انداختیم . آخه من هنوز اعتماد بنفس ندارم که تنهایی ازت مواظبت کنم . شب تا صبح که شما 10 بار بیدار میشی و زود هم بخواب نمیری ، با اینکه پوشکت مارکه ولی هر 2 ساعت واست تعویض می کنم حالا بعضی مواقع هم به محض پوشک کردنت دوباره پی پی می کنی و من مجبور میشم کار از نو روزی از نو . بیشتر اوقات خودم با دستمال مرطوب تمیزت میکنم ولی وقتی کارخرابی زیاد باشه مجبور میشم مامان جون رو بیدار کنم تا بیاد بشورتت ، البته بابا جون واسمون ی زنگ اخبار بی سیم گرفته که با زدن زنگ مامان جون سریع خودشو میرسونه ( مثل توی بیمارستانها چقدر باکلاس ) صبح ها هم که منتظرم کی مامان...
16 تير 1393

الگوی خواب

                      سلام وجود مامان سلام چشمهای بابا جونم برات بگه چون از نظر پزشکی  نی نی ها تا 2 ماهگی یا شایدم بیشتر پرش دست و پا دارن دستو پاشون رو با قنداق محدود میکنن تا خواب راحت تری داشته باشن . ما شما رو تا 40 روزگی وقت خواب قنداق می کردیم البته فقط در حدی که دست و پای شما تکون نخوره و شما هم در کسری از ثانیه دستتون رو بیرون میارید بعد به خواب میرید اوایل دوباره دستتون رو درست می کردم ولی بعد کم کم گذاشتم به میل خودت. الان که 5 ماه و 18 روز سن داری هنوز هم حاضر نیستی دست هاتو زیر پتو بزاری و پتو فقط تا زیر سی...
31 خرداد 1393

40 روزگی مرد کوچک مامان

1393/03/21 امروز نفس مادر  روزه شده عزیزم مبارکت باشه . از دیشب آقا ماهان تا امروز ساعت 10 صبح که مامان جون حمام 40 روزگی رو واست انجام دادن  ( به زبان عامیانه آب 40 رو ریختن ) واسه 10 دقیقه که خدا خوشش بیاد نخوابیدی منو بگو داشتم از بی خوابی دیوانه می شم حالا شانس من هر شب چند بار بابا جون و مامان جون بیدار میشدن و بهمون سر می زدن دیشب یکیشون بیدار نشد منم حسابی خسته و خواب آلود شد بودم . وقتی صبح به مامان جون گفتم که تمام دیشب بیدار بودیم گفت این واسه شبه 40 ست و از امشب به بعد شبها دیگه خوب می خوابی ولی هی ز خیال باطل من دیگه خواب بی خواب . بعداز حمام ماهان توسط من و مامان جون لباسهای جدید کردیم تنت و...
22 خرداد 1393

1 ماهگی

1393/03/12   مرد کوچک مادر دو روز پیش دوره نوزادی خود را به سلامتی پشت سر گذاشت . اینم عکسهایی منتخب تا پایان دوره نوزادی : البته بگم که مامان جون اجازه نمی داد آقا ماهان ی دقیقه بدون کلاه باشن نه اینکه نوه اش کم مو بود می گفت بچه ام از سر سرما می خوره و تا 40 روزگی نباید بدون کلاه باشه . روزگی روزگی روزگی روزگی روزگی روزگی روزگی روزگی روزگی روزگی روزگی اولین عکس بدون کلاه یواشکی وقتی مامان جون خواب بود. امروز آقا ماهان مامان ماهه شد.   نفـــــــــس اولین ماهگرد تولدت مبـــــــارک...
12 خرداد 1393

لالایی شماره 1

پسر گلم مامان اولین بار واست لالایی به زبان محلی شوشتری خوند که زبان پدری باباست ( البته من که شوشتری بلد نیستم همینطور ی لهجه ای می دادم واسه خالی نبودن عریضه ). البته بار اول به عنوان لالایی نخوندم  9 روزه بودی که به سنت پیامبر ختنه شدی وقی مامان جون سعیده داشت پوشکتو عوض می کرد گریه می کردی منم یهو این ترانه رو واست خوندم که ساکت شدی بعد از اون هم هر وقت که می خواستم آرومت کنم یا واست لالایی بگم اینو واست می خوندم . البته اصل ترانه این نیست من خودم اینا رو بهش اضافه کردم. اصل ترانه رو واست تو وبلاگت میزارم نفس مامانی.                 ...
31 ارديبهشت 1393

خونه بابا جون حسن ( بابای مامانی )

فدای گل پسرم بشم خدا چقدر این پسر من آروم و صبوره با اینکه چند روزی از ختنه شدنش می گذره نفس مادر اصلا بی تابی نکرد.   خدایا شکرت. 1393/02/24 امروز ظهر بابا جون حسن و دایی شهاب نصفی از وسایل ( گهواره ، بیبی واش و ... ) و گوسفندی که بابایی واسه عقیقه آقا ماهان گرفته بود رو بردن شوشتر خونه بابا جون حسن تا وقتی ما عصر می رسیم گوسفند رو جلوی پای پسرم بکشن .   من و شما و بابایی و مامان جون سعیده هم بعد از امدن بابایی از اداره اسباب و اثاثیه مون رو جمع کردیم و رفتیم دنبال خاله حدیث و آجی هستی و آجی طناز که باهامون عازم خونه مادر بزرگه شن تا خاله حدیث چند روزی کمک مامان ج...
31 ارديبهشت 1393

ماهان به مرکز بهداشتی درمانی می رود

سلام نفس مامان ، سلام وجودم ، سلام هستی مامان 1393/02/22 امروز روزگی آقا ماهانه و قرار شده به همراه مامان و بابا جون زمان ( بابا خیلی کار داشت و نمی تونست مارو ببره ) و مامان جون سعیده بریم مرکز بهداشتی درمانی تا کوچولوی ناز من تشکیل پرونده تولد بده و چون همکارهای مامان هستن ما سر کیفمون که بیدار شدیم آماده میشیم و بابا جون میاد دنبالمون . ساعت 10 بود که بابا جون امد البته به سفارش من واسه همکارای مرکز بهداشتی درمانی و ستاد بابا جون زحمت کشید و شیرینی خرید که همراه خودمون ببریم. وقتی رسیدیم مامان جون در حال پیاده شدن پاش پیچ خورد و نقش بر زمین شد خدا رحم کرد که اتفاقی واسش نیفتاد. ( معلوم ن...
30 ارديبهشت 1393

سنت شدن

1393/02/21 مامان جون اصرار داشت بنا به سنت پیامبر در 7 روزگی آقا ماهان ختنه بشن ولی به خاطر زردی این امر مهم به 9 روزگی موکول گردید. امروز عصر حدودای ساعت 7:30 مامانی با آقای دکتر قایچ خانی ( مدیر شبکه بهداشت و درمان شهرستان باوی ) { مدیر مامان } تماس گرفت که آقا ماهان به اتفاق مامان جون و خاله منا ( دختر دایی مامانی ) و بابایی جهت ختنه شدن تشریف ببرن مطب ایشون. نه اینکه مامانی و بابایی دل دیدن و شنیدن صدای گریه نفسشون رو نداشتن از خاله منا درخواست کردیم که مامان جون رو در مطب همراهی کنن. البته به عنوان فیلمبردار . مامان واسه آقا ماهان شیر دوشید و با سلام صلوات پسرشو بدرقه کرد. بابا هم که نمی تونست شاهد این صحنه ب...
28 ارديبهشت 1393